امیر هاشمی مقدم: انسانشناسی و فرهنگ
همینطور که داشتیم با وندان شوخی میکردیم، ناگهان یکی از اسبها که گلهشان در فاصله پنجاه متریمان بود شروع کرد با سرعت دویدن و بنابراین نگاههای ما را هم به خود کشاند. اما هنوز بیست متر بیشتر ندویده بود که افتاد روی زمین. بقیه اسبها هم دورش گرد آمدند. خانواده اردنه هم که همان نزدیکی بودند خودشان را بالای سرش رساندند. اما کمی لرزه به اندامش افتاد و مرد. به همین سادگی. هیچکسی باورش نمیشد. بلند شدم راه افتادم به طرفش. چند تا از بچههای دیگر هم آمدند تا مانند من ببینند چه شده. اما خانواده اردنه گفتند نیایید. گمان بردم شاید باور یا سنتشان باشد. بعدا از هر کدامشان که دلیل مرگ اسب را پرسیدم، یک چیزی میگفت.
برچسب:
نویسنده: ایلیا باقریان